تبليغاتX
از...مالزی
درباره مالزی

سلام. ولنتاین خوش گذشت؟

 

اما ولنتاین در مالزی... عارضم به حضورتون که مثل سایر جشن ها ولنتاین در مالزی با آب و تاب هرچه تمام تر برگذار میشه ...یعنی کلا اینا منتظرن یه جا یه قومی یه قبیله ای یه اتفاقی براشون افتاده باشه که اینا شروع کنن به جشن گرفتن...حالا ولنتاین که جای خود دارد...

اینجا تو مالزی از چند روز قبل فروشگاهها شروع کرده بودن به تبلیغ! انواع و اقسام کادو ها و اجناس و پوستر ها و تابلو های تبلیغاتی مربوط به ولنتاین رو میشد همه جا دید...خلاصه هر جنس مرغوب و نا مرغوبی که داشتن تو زرورق پیچیده بودن یه قلب و روبان روش زده بودن و نوشته بودن ولنتاین! ولی بعضی جاها دکور های ولنتاینی بزرگ و جالبی گذاشته بودن ...

 

 

اینجا هم یه جایی بود تو یکی از این مال ها که میتونستی بشینی عکس عشقولانه ولنتاینی بگیری با ولنتاینت! البته این خانوم نمیدونم چرا تنها نشسته و هیچ ربطی هم بمن نداره فردا نیاین بندازیدش گردن من و چه ها و چه ها ...

 

 

 

خلاصه چند روز دیگم سال نو چینیه و ولنتاین و سال نو با هم قاطی شده بود یه وضعی بود که بیا و ببین. برای سال نو چینی هم از هفته بعد دو هفته مملکت تعطیله بقول داداشوم سیر مملکت!...  

+ نوشته شده در  2007/2/15ساعت   توسط فیلسوف  | 

سلام ... 

 

خب اولین امتحان  به زبان  انگلیسی رو هم تجربه کردیم ! امتحان میانترم بود خدا رو شکر بد نبود . شاید خیلی ها بخوان بدونن تجربه اولین امتحان به زبان انگلیسی چه شکلیه! خوب منم با کمال فروتنی تجربه ام رو با شما شر (Share) میکنم !

 

با اینکه من زبانم بسیار خوب و توپه (فراموش نکنید که برادرم آبادانیه!) ولی خب قبل امتحان کلی استرس داشتیم که چی میشه و غیره! چون بهر صورت اولین امتحانی بود که باید تو یه کشوری به غیر از کشور خودمون و به زبون انگلیسی مینوشتیم . ما هم که بیست و خورده ایی ساله عادت کردیم امتحانامون فارسی باشه...

 

استادمون که یک خانوم دکتره و از کمبریج دکترا داره گفته بود که میتونید بعضی مطالب رو رویه کاغذ بنویسید و بیارید سر جلسه ! ما هم با کمال صداقت! یه ورق آچار پر کردیم فرمول و بردیم سر جلسه...قبل از امتحان طبق معمول گفتیم بچه ها صحبت کنیم امتحانو بندازیم عقب! (فکر کردیم اینجا ایرانه!) ولی خانوم دکتر که اومد حرف ما رو با خنده جواب داد و شروع کرد به پخش کردن برگه سوالها!...

 

 امتحان شروع شد ولی بیشتر سوالا مفهومی بود و باید کلی براش جواب مینوشتی!! خانوم دکتر هم که پشت میزش کتاب میخوند و گاهگداری نگاهی به ما می انداخت که دست از پا خطا نکنیم! یهو وسط امتحان برام اس ام اس اومد! دینگ دینگ دینگ! دیدم استاد نگاه میکنه ! منم عذرخواهی کردم ولی با خوشرویی گفت: دازنت متر! (Doesn’t matter).

 

بعد چند دقیقه دیدم پاککن نیاوردم چون همه با خودکار مینوشتن من با مداد! از دانشجوی میز جلویی درخواست مداد پاککن کردم که دیدم باز دکتر چپ چپ نگاه میکنه ! گفتم ببخشید! من با مداد مینویسم برای همین پا ککن میخوام که سوالهایی رو که... یهو خانوم دکتر باز گفت دازنت متر! (Doesn’t matter).

 

خلاصه بعد دوساعت ما وقت کم اوردیم ولی تونستیم نیم ساعت هم وقت اضافه بگیریم چون یکی از بچه ها دیر اومده بود و ما هم خوشبحالمون شد ! ولی خوب کلا بد نشد خدارو شکر.

+ نوشته شده در  2007/2/12ساعت   توسط فیلسوف  | 

سلام . اول میخواستم یه سفر نامه دیگه آپ کنم ولی دیدم برادرم میثم راجع به دانشگاه و فستیوال هندیا نوشته منم بوجد اومدم چند خط در این موارد بنویسم اما در مورد دانشگاه:

 

1- اینجا کسی پدر مادر نمیشناسه! یعنی فقط به اسم میشناسنت و صدات میکنن و کاری به فامیلیت ندارن مثلا روی همه کارت هامون فقط اسم کوچیک رو نوشتن که نمونش رو تو وبلاگ برادرم میتونید ببینید!البته نمیدونم چرا هرجا میری فرم پر کنی اسم مادرتم  تو فرم ازت میپرسن! مثل اینکه نمیدونن مردای اینجا هنوز غیرت دارن!

 

2- نکته جالب اینه که اینجا سر کلاسهای دانشگاه وقتی استاد میاد تو، هیچکی پا نمیشه! روز اول ما ایرانی های تابلو استاد که اومد همه پاشدیم! و همه با تعجب نگاه کردن که چیه پاشدی؟ استاد نیومده میخای بری بیرون؟؟؟!!!

 

3- اینجا نماز خوندنشون با ما فرق داره. من و برادرم و برادرمون ابراهیم که چند وقت پیش رفته بودیم نماز جمعه وسط نماز یهو همه داد میزدن آآآآآآآآآآآآآآآآممممممممممممییییییییییییین!!!  و در خطبه نماز هم که گفتن صلوات بر محمد (ص) و آل محمد من و برادرم یهو صلوات فرستادیم که دیدیم همه چپ چپ نگاهمون میکنن ! و فهمیدیم وسط خطبه نباید صلوات فرستاد!

 

فستیوال هندی ها هم که جریان خودشو داشت ! یک ملیون نیم هندی راه افتاده بودن طرف یک مجسمه بسیار قول پیکر که باید چندین کیلومتر از پله بالا بری تا برسی به کله اش! و براش غذا و شیر میبردن وسط جمعیت یهو دیدم یکیشون تا آرنج دستش تو جیبمه و خیلی ریلکس بهم لبخند میزنه! منم بهش لبخند زدم و گفتم بله! راحت باش! ایت ایز امپتی! چون قبلا گفته بودن جیب خالی بیاین ما هم تجهیز شده بودیم!

 

خلاصه هندی ها اونشب روی قزوینی هارو سفید کردن و قراره شهرداری قزوین هم یه دونه از این مجسمه ها بسازه تو شهر ! و از سال بعد تقاضای میزبانی بکنه! خلاصه ملت هندی از سر کول هم بالا میرفتن و حول میزدن که نکنه خداشون تموم بشه برن زودتر برسن بهش! ما هم وسط راه با بدبختی هرچه تمام تر انشعاب دادیم و جونمونو ورداشتیمو در رفتیم !

 

فعلا بای!

+ نوشته شده در  2007/2/2ساعت   توسط فیلسوف  | 

صبح زود مسافران پوترایی عازم اردوی تفریحی دانشجویان اینترنشنال به شهر ملاکا هستند و طبق معمول سفیر ایران در مالزی میثم و راننده شخصی سفارت ابراهیم وظیفه ایاب و ذهاب بچه ها را بردوش دارند پت و مت پوترا با کلاههای قرمزشان تابلوتر از همیشه عازم سفری نا مشخص....

 

ورودی اینترنشنال سنتر ... تجمع اشخور های جدید الورود و مکانی تازه برای دوست یابی... تور لیدر هایمان همه دختران جوان محجبه ای هستند که حتی بعضا استین کوتاه هم میپوشند با انها هم عکس میگیریم ذوق میکنند و زیباترینشان به من میخندد..ومن.در دلم بحال خودم میگریم... مانند ایران اینجا هم تاخیر حرف اول را میزند ...ولی ما این شانس را داریم که میثم با ماست و انقدر شهامت دارد که سریع بوفه اتوبوس شماره دو و دو ردیف جلوی انرا برای ما و آشنایان اشغال کند...جایی که سایرین تا خود ملاکا برای ان له له میزدند...

 

سیستم صوتی اتوبوس باورنکردنیست....رادیو میوزیک یکه تازی میکند با اهنگهایی که تمام راه دل بابک را به ضعف می اورد و گوش ردیف جلویی ها را کر میکند ... سرما در اتوبوس یاداور روزهای تلخ جنگ چهانی دوم در سیبربست...ولی مهندسین پوترا بیکار نمیشینند و سیستم خروجی قسمت بوفه را مسدود میکنند تا دیگر دلمان برای هیتلر نسوزد!

 

میثم موزیک متن سفر است و یک دم لکچر میدهد و از جذابیت خودش و دختر ذرت فروش داستانها میگوید و دختران میخندند...انقدر هم اهنگ در مبایلش دارد که بتواند یک ایل را ساعت ها سرگرم کند...بازهم تجربه های بچه های سابقه دار مالزی بدردمان خورد!!!...مالاکا خیلی نزدیک است کمتر از یک ساعت!!! و ما ساعتها میرفتیم و نمیرسیدیم گویی رطوبت جنگلهای مالزی ساعت ها را کش می اورند...در کمال خوش شانسی میثم و سایرین و حتی خود من میخوابیم تا اتوبوس حامل که چهره ان بی شباهت به اتوبوس های خط انقلاب-امام حسین نیست نفس راحتی بکشد و جاده را بکوبد!جاده سرسبزی که به شمال میگوید زکی! با نخل های سربه فلک کشیده و درختان انبوهی که روزگارانی نه چندان دور ساکنان مالزی کاخ ها ی سلطنتی و بزرگراههایشان را روی ان بنا کرده بودند...

 

بالاخره پس از تحمل ساعتهای مدید به مالاکا میرسیم...شهری که مادر تاریخ چهل و چند ساله مالزیست! همه را در سالنی جای میدهند تا خانمی با انگلیسی در حد مرغ برای مان سنفونی شش بنوازد و دکتری مالتی که سالها در مالزی کار میکرده برایمان از تجربیات زندگی در مالزی و طرز برخورد با این قوم نا اشنا بگوید و اخر سرهم نغمه سر دهد مهوش ...پریوش...غلط کرد شوئر کرد همه را در بدر کرد.!..پاور پوینت دکتر پر بود از تجربیات چندین و چند ساله عجیب و غریب ! اگر به مالزیایی ها سلام کردید جواب ندادند ناراحت نشوید...اگر غذا دوست ندارید باید عادت کنید... و با کفش به اتاق نروید و حتما ادکلن بزنید!!!...میثم هم مرام رفاقت را کامل کرد و در همان عنفوان جلسه به همان بهانه دیرینه فلنگ را بست و تا اخر جلسه در هوای ازاد سوخت گیری میکرد.

 

ملاکایی ها مهمان نوازی را کامل کردند...پاتوق بعدی امفی تئاتری مسقف بود. با اینکه به شدت باران میبارید و امکان عکس گرفتن نبود و همه اهنگ" تو فکر یک سقفم "را زمزمه میکردند رقاصان بومی مالایی بدادمان رسیدند و با موزیک و رقص های زیبا سعی میکردند بچه های غربت زده را کمی بخندانند!!! و انگاه پایان کار... دخترک رقاص مالزیایی بین جمعیت میاید و بچه هارا به سن دعوت میکند !...دانشجوی نیجریه ای جو گیر میشود روی سن فریاد میکشد و به بالا میپرد گویی که مالاکا را همراه پرتغالی ها فتح کرده ... و سایر ایرانی ها هم ثابت میکنند که در این زمینه از مالایایی ها بسیار ماهر تر هستند!

 

جماعت ایرانی رودار حاضر به ترک صحنه نیستند... اخر سر رقاصان مالزی به بهانه عکس گرفتن مارا از سن جدا میکنند...مکان دیدنی! بعدی محل زاد و ولد های شبانه روزی اقوام مالزیایی در کمتر از یک قرن پیش بود ... خانه های چوبی اوشینی!...با کلاهها و سنج های بزرگ و عجیب قریب...بیشک تعداد زیادی از ساکنین اینجا در ان سالها حین بالا و پایین رفتن از پله های دفرم و چپندرقیچی این خانه ها سقوط کرده و فی الفور به نیاکان خود جوین شده اند ...خدا را شکر! چرا که در غیر اینصورت جمعیت ملاکا دوبرابر الان بود!

 

غذای محلی مالزی حکایت دیگری دارد...برنج کته اوشینی با مثقالی مرغ وکمی ماهی لجن خوار دریای چین جنوبی و سبزیجات چندش اور...

 

مکان بعدی میدان پرتغالی ها...همراه با میثم نفری 45 رینگیت بابت عکس های کارت پستالی میبندیم به دم سگ! ... میدان پرتغالی ها اینبار بدست ایرانی ها فتح میشود و همه برای عکس گرفتن از روی یکدیگر به راحتی عبور میکنند! بی شک پرتغالی ها با شخصیت تر از این حرف ها از این مکانها گذر کردند..

 

موزه کنار میدان مملو از پرچم ها و مجسمه های فاتحان مالزیست... کلی عکس میگیریم تا مادر دلش خوش شود که پسرش در خارج سرگرمست...کشتی فاتحان مالزی به گل نشسته !کشتی چند طبقه ای که برای ورود به ان باید پول بدهی و حتی کفش هایت را دربیاوری تا روح فاتحان جزیره ازرده نشود ... داخل کشتی پر است از توپ و تانک و اتاق شکنجه و حتی ایر کاندیشنر! تا روح پرتغالی فاتحان ملاکا احساس گرما نکند...

 

بازار جلو کشتی شکل و بوی شمال را میدهد و در ان همه چیز هست از کلاه حصیری و تی شرت گرفته تا شکلاتهایی با نامهای برخورنده !کم کم سفر به پایان میرسد و ما برمیگردیم مجددا با همان اتوبوس قندیل بسته و جنگل های پر دار و درخت و ساعتهایی که تمامی ندارند...

 

(با تلخیص و تحذیف- از خاطرات فیلسوف)

 

+ نوشته شده در  2007/1/21ساعت   توسط فیلسوف  |